تبليغاتX
سیاه و سپید

فکر می کردم تو بیداری!

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال کشیدن قلیان ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.

مرد به حضور خان زند می رسد. خان از وی می پرسد که چه شده است این چنین ناله و فریاد می کنی؟

مرد با درشتی می گوید دزد ، همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم.

خان می پرسد وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟

مرد می گوید من خوابیده بودم.

خان می گوید خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟

مرد در این لحظه پاسخی می دهد آن چنان که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود .

مرد می گوید : چون فکر می کردم تو بیداری من خوابیده بودم!!!

خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند. و در آخر می گوید این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 20:23  توسط ر.غاضی | 

 

 درد من تنهايي نيست؛ بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت، بي‏عرضگي را صبر، و با تبسمي بر لب، اين حماقت را حكمت خداوند مي‏نامند.  

 

 

«گاندی»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 16:36  توسط ر.غاضی | 
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم،

اینجا شده پائیز،آنجا را نمیدانم،

اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.

 وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخشد.

 هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن.

«دکترشریعتی»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 9:41  توسط ر.غاضی | 

 

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست .....

فقر ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ،  گاهي زير شمش هاي طلا خود را پنهان ميكند 

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر ، ذهن ها را مبتلا ميكند .....

فقر ، بشكه هاي نفت را در عربستان ، تا  ته  سر ميكشد .....

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

                    فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..

                  فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 6:45  توسط ر.غاضی | 

دارا جهان ندارد، 
 سارا زبان ندارد 

بابا ستاره ای در 
هفت آسمان ندارد!

 کارون ز چشمه خشکید، 
البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند، 
آتش فشان ندارد 

 
 دیو سیاه دربند،
آسان رهید و بگریخت  
رستم در این هیاهو،

گرز گران ندارد

 روز وداع خورشید،
زاینده رود خشکید  
زیرا دل سپاهان، 
نقش جهان ندارد

 بر نام پارس دریا،
نامی دگر نهادند   
گویی که آرش ما، 
تیر و کمان ندارد
 دریای مازنی ها،
بر کام دیگران شد  

 نادر ز خاک برخیز، 

 میهن جوان ندارد 


 
 دارا ! کجای کاری،
دزدان سرزمینت  
بر بیستون نویسند، 

دارا جهان ندارد
 آییم به دادخواهی،
فریادمان بلند است  

اما چه سود،
اینجا نوشیروان ندارد 
 سرخ و سپید و سبز است 

این بیرق کیانی  
اما صد آه و افسوس، 
شیر ژیان ندارد 


 
 کوآن حکیم توسی، 
شهنامه ای سراید   
شاید که شاعر ما 
دیگر بیان ندارد 

 
هرگز نخواب کوروش، 
ای مهرآریایی   
بی نام تو،وطن نیز 

   نام و نشان ندارد 
                                                           «سيمين بهبهاني»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 17:22  توسط ر.غاضی | 
 

دموکراسی می گوید: رفیق، حرفت را خودت بزن،
نانت را من می خورم.

مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،
حرفت را من می زنم.

فاشیسم می گوید: رفیق، نانت را من می خورم،
حرفت را هم من می زنم
و تو فقط برای من کف بزن ...

اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،
حرفت را هم خودت بزن
و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.

اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده
و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،
اما آن حرفی را که ما می گوییم بزن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 10:4  توسط ر.غاضی | 

شب بود؛
اما حسنک هنوز به خانه نیامده بود، حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت تنگ به تن میکند. او هر روز به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهایش ژل می‌زند.. موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست، چون او به موهای خود گلد می زند. دیروز که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند چون او با پطروس چت می کرد. پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می‌کرد. روزی پطرس دید که سد سوراخ شده است اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود..او نمی‌دانست که سد تا چند لحظه دیگر می‌شکند و ازاین رو در حال چت کردن غرق شد. برای مراسم ختم او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود. ریز علی دید کوه ریزش کرده است اما حوصله نداشت. ریز علی سردش بود و دلش نمی‌خواست لباسش را در آورد. او چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها بررخورد کرد و منفجر شد تمام مسافران و کبری مردند اما ریزعلی بدون توجه به خانه بازگشت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی بود که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد. او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او اصلاً حوصله مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمانان را سیرکند. او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد. آخرین باری که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو هم گله ای ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد و به این دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ دیگر وجود ندارد...


(بر گرفته از سخنرانی دکتر انوشه - روانشناس - در دانشگاه علوم پزشکی ایران)

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 8:56  توسط ر.غاضی | 
چه آغازی؟

              چه انجامی؟

چه باید بود و باید شد

             در این گرداب وحشتزا

چه امیدی؟ چه پیغامی ؟

کدامین قصه شیرین

برای کودک فردا

                                .....

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 21:55  توسط ر.غاضی | 

فقط می تونم بگم خسته نباشید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 21:51  توسط ر.غاضی | 
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبر هاتان زخم دار است

با ریشه چه می کنید

گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمین پرنده ای

پرواز را علامت ممنوع می زنید

با جوجه های نشسته در آشیانه چه می کنید

                                                                      ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 21:38  توسط ر.غاضی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
...
شادی نماند و شور نماند و هوس نماند
سهل است این سخن ، که مجال نفس نماند

فریاد از آن کنند که فریاد رس رسد
فریاد را چه سود ، چو فریاد رس نماند ؟ "اخوان"

نوشته های پیشین
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
پیوندها
پنجره
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM